ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

تولد هفت ماهگی

ارغوان قشنگم ورودت به هفت ماهگی مبارک. البته شرمنده که با تاخیر اومدم و به ثبت هفتمین ماه زندگی ایشالله طوا=لانیت پرداختم. شما در تاریخ دوازده فروردین هفت ماهه شدی که در اون تاریخ ما هنوز در تعطیلات بودیم و در نتیجه ما اون جا یه کیک کوچولو برات گرفتیم و این ورود رو در کنار مامان جون اینا در حد یه کیک و چایی جشن گرفتیم. البته مامان جون خیلی گفت آهنگ های تولدت رو برات بذاریم تا دست دسی کنی اما دیگه بگذشتیم. بابایی یه عالمه عکسای قشنگ ازت گرفت که حتما چندتاش رو برات میذارم.                              ...
14 ارديبهشت 1392

دنیای ما، ارغوان

دختر قشنگم شما این روزا یه عالمه کارای جدید یاد گرفتی و مدام ما رو متعجب و صد البته ذوق زده می کنی. این روزها من خوشبخت ترین مادر دنیا هستم و روزی صدهزار بار خدا رو برای داشتن شما شکر می کنم.    ارغوانم شما مدام سعی می کنی صداهایی که برات در میاریم رو تقلید کنی و اگر همینطوری پیش بری تا دو سه ماه دیگه فکر کنم حرف بزنی. دیروز وقتی بابایی از سر کار اومد شما کلی ذوق کردی، تا بابایی رو دیدی جیغ کشیدی و همش دستت رو باز می کردی تا بابا بغلت کنه. وقتی بابایی بوست کرد و رفت تا لباساش رو عوض کنه با روروئکت دنبالش تا اتاق رفتی. وقتی هم که بغلت کرد دیگه نگو چه کارا که نمی کردی. عاشقتم ارغوان، تو عمر منی، نفس منی من ...
3 ارديبهشت 1392

نی نی پارتی مهرساجون

ارغوان ناز مامان، پنجشنبه بیست و نه فروردین به دعوت نگین جون برای دور هم بودن و البته به صرف ناهار مهمون خونه مامان نگین و مهرسای گل افشون خاله شدیم. دست نگین جون واقعا درد نکنه که حسابی افتاده بود تو زحمت و صد البته که همه مون فهمیدیم چقدر کدبانو با اینکه کوچک ترین مامان کلوپمونه. من و شما اولین مهمون بودیم و هنوز ساعت دوازده نشده بود که رسیدیم خونه مهرسا گلی. مهرسا خانم نشسته بود جلوی مبلشون و با دیدنمون یه لبخند قشنگ تحویلون داد  و مثل مامانش مهمون نوازیش رو از همون ابتدای امر نشون داد. کم کم مهمونا از راه می رسیدند و خونه داشت از حضور یه عالمه فرشته ناز پر می شد. کوچولوهایی که دیگه برای خودشون خانم و آقاهایی شدند که انگ...
2 ارديبهشت 1392

جوانه زدن سومین دندان

در تاریخ بیست و هفت فروردین سومین دندان خانم گلم در قسمت بالای دهان و سمت راست مشاهده شد. شب بود و شما خواب بودین و از درد زیاد به خودت می پیچیدی. منم فورا از ژل های دندونت اوردم و مشغول لمس و زدن ژله بودم که یک مرتبه نوک دندونت رو لمس کردم و مطمئن شدم که بی تابی خانم گلم به خاطر درآوردن دندون جدیده. اما نمی دونم چرا جای دندونت به جای اینکه دقیقا بالای دندون های پایینیت باشه کنارشه. شاید دندون نیشت داره زودتر درمیاد. به هرحال رویش دندون جدید مبارک. راستی یه عکس از پاهای قشنگت می ذارم که تو اون کفش بچگی بابا محسن پاته و البته کفش بابایی که صورتیه، دلیلش هم اینه که مادر جون دلش میخواسته بابایی دختر بشه.    &nb...
31 فروردين 1392

دریا

ارغوان جان چهارشنبه هفته قبل رفتیم نوشهر و شما برای اولین بار رفتی شمال. در راه تقریبا می خواستم از دستت گریه کنم، اما کلی خودمو کنترل کردم. کلی خوابت میومد اما نمی خوابیدی و گریه می کردی و همش خودت رو سفت می کردی. البته من کاملا به شما حق میدم چون هنوز سرماخوردگیت خوب نشده بود و  دل و دماغ تو ماشین بودن رو نداشتی. و صندلی ماشین که در نزد شما کاملا نقش هویج رو بازی می کرد و فقط چند دقیقه آغاز راه توش نشستی و تا ده دقیقه گذشت زدی زیر گریه و تلاش می کردی خودت رو از توی کمربندها در بیاری و بیای بغل من. (همین الان عینک مامانی رو از روی میز تلویزیون برداشتی و با احساس فاتحانه ای که بهت دست داد راهت و گرفتی و رفتی، البته در رورو...
27 فروردين 1392

تقویم ارغوان

دخترم بابا محسن زحمت کشید و برای سال نود و دو یه تقویم دیواری قشنگ طراحی کرد تا از طرف شما به مامان جونا و یه تعدااد از فامیل بدیم. دست بابایی درد نکنه و البته من از طرف خودم یه تشکر ویژه از بابایی دارم که با مشغله ی زیاد ذهنی و کاری دم عیدش بازم به مامانی نه نگفتند و البته یه تشکرر بزرگ که اجازه داد ما سه هفته خونه مامان جون بمونیم با اینکه می دونم خیلی دوست داشت یه هفته خونه خودمون باشیم. راستی مامان جون برای عیدت دو تا لباس قشنگ برات دوخت. دست مامان جون درد نکنه که همش برای شما لباسای قشنگ می دوزه. ایشالله صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشه و همیشه برای شما لباس بدوزه. واقعا مادر بزرگترین نعمت دنیاست. الان که مامانی رفته مکه و می د...
27 فروردين 1392

آغاز سال نو و تعطیلات نوروز

سال نو شد و مامانی تنبل هنوز از پارسال تا حالا وقت نکردم تا بیام تا از خانمی قشنگم که داره روز به روز دلبرتر میشه بنویسم. سال نود و یک با تمام اتفاقات خوب و بدش تموم شد و سال نو از راه رسید. امسال نتونستم یه سفره هفتسین باشکوه برای خانم گلم بندازم، ایشالله سال دیگه جبران می کنم. امسال که اولین سال تحویل زندگی شما بود ما سال تحویل رو در کنار دایی حمید نو کردیم. خیلی جاش خالی بود همش یاد پارسال میفتادم که میگفت تو باید بهم عیدی بدی من هنوز بچه ام. کاش امسال بودی و همه دنیامو بهت عیدی می دادم. خیلی بیشتر از قبل جات خالیه.                    &nb...
19 فروردين 1392

سالروز اولين حس کردن هاي تو

پارسال درست همين روز يعني سيزده فروردين براي اولين بار احساست کردم.  يادش بخير. جلوي بستني فروشي جنت آباد.  تو ماشین منتظر بودم تا بابایی بستنی بخره که یهو قشنگترین حس دنیا اومد سراغم. همون بال زدن های آروم پروانه یا  حس خوب ترکیدن حباب ها. احساسی که مطمئنم تمام مادرای دنیا وقتی واسه اولین بار حسش کردن باور نکردن یا نخواستن باور کنند. منم واسه اولین بار انکارش کردم با اینکه لبریز از زیباترین حس دنیا شده بودم و لحظه ای که مدت ها انتظارش رو می کشیدم منو در بر گرفته بود. اما به هر حال چه باورش می کردم و چه نمی کردم اون حباب ترکیدن ها خیلی زودی تبدیل شدند به لگد های گاه گاهی و بعد به لگد های طولانی. ماه آخرم ش...
15 فروردين 1392